X
تبلیغات
رایتل

جهان را به افسوس نوشته اند

22 اردیبهشت 1388 ساعت 03:59

آخرین شاه دو تن را داشت که از زمان طفولیت در کنارش بودند . یکی سلیمان خان بهبودی بود که تا بود و در کار بود در روابط دربار با روحانیت و با توده مردم محلات هیچ خدشه ای نبود . سلیم النفسی مردی که اول کار منشی شخصی رضا شاه بود و بعد هم مشاور پسر او شد . تشریفات هیچ نمی دانست و درویش مسلک بود . دومی فتح الله آتابای که از ایلات شمال آمده و آبا و اجدادش با اسب سروکار داشتند . به ظاهر رئیس بیوتات و میرآخور بود اما شاه آخرین از جوانی فقط از دست وی غذا می گرفت . این دو تن هیچ تظاهر نداشتند و کس از آنان بد ندیده است .

فتح الله آتابای نقل می کرد به روزگاری هنگام اسب سواری در دشت های غرب و جنوب تهران ، به یک گاری بر می خورد که مردی با عبا پشت آن نشسته و گاریچی دارد در جاده خاکی می راند . از کنار گاری که رد می شود صدایی می شنود ، نگاه می کند دکتر مصدق بوده که از قلعه تبعیدگاه خود در احمدآباد خارج شده و به سمتی می رود ، عبایی بر دوش و عصایی زیر چانه . آتابای چنان نبود که از عتاب ساواک بترسد ، لگام اسب را می کشد و سلامی به سابقه آشنایی های دور .

دکتر مصدق بعد از تواضعی که عادتش بود ، می گوید می بینی فتح الله خان چه جایگاه بلندی دارم ، کدخدای قلعه یی هستم که جز من و چهار تن در آن نیستند و حالا جعبه شیرینی گرفته ام و برای خوش باش هم دندان خودم ، کدخدای همسایه می روم که نوه اش را داماد کرده است . آتابای می گفت بعد چندی وقتی گفتم امری ندارید ، گفت سلامی برسان ، کدخدا خواستی ندارد . بعد پشیمان شد و گفت آفتابم بر لب بام است ، از من به او بگو ، از قوام نجات آذربایجان می ماند و از مصدق اینکه خواست نفت مال ملت باشد و نگذاشتند ، گاهی فکر کن از تو چه می ماند ، کاری بکن . . . 

 

مسعود بهنود

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo