X
تبلیغات
رایتل

در جبهه غرب خبری نیست ( اریش ماریا رمارک )

22 مهر 1387 ساعت 20:49

خاطرات ماریار مارک سالهای حضور در جبهه های جنگ ایران و عراق (اسفند ماه سال ۱۳۶۱ الی آذر ماه سال ۱۳۶۳ ) را که مدت ۲۱ ماه در مناطق عملیاتی فکه و دهلران بعنوان سرباز حضور داشتم را برایم زنده کرد . از آ نجا که این خاطرات برایم بسیار ملموس و فضای آن بسیار آشنا آمد این خاطرات را به همه آنانی که برای وطن جنگیدند اما یک وجب از این خاک را مالک نبودند تقدیم می کنم . 

هیچ کس با آگاهی از وحشتناک ترین کابوسی که پیش رو داشت با شوق به سوی جبهه نشتافت ،و هیچ کس هم سربازانی را که به سوی میدانهای نبرد جنگ می رفتند با هلهله بدرقه نکرد ، چون آن چهار سال میان ۱۹۱۴ - ۱۹۱۸ سبعیتهای غیر بشری ای به خود دید که کسی نمی توانست عمق آن را تصور کند . اریش ماریا رمارک که حرفه اش نویسندگی بود بلافاصله بعد از شروع جنگ برای خدمت سربازی به ارتش امپراتوری آلمان پیوست . در سال ۱۹۲۷ کتابی با عنوان در جبهه غرب خبری نیست از او منتشر گردید که یکی از پر فروش ترین کتابهای بین المللی شد وی در آن کتاب مشاهده های خود را درباره گروه کوچکی از سربازان جوان مثل خودش به قلم آورد : 

در نیمه های شب بیدار می شویم ، زمین می غرد ، آتش شدید گلوله برما می بارد ، به گوشه های سنگر می خزیم...آرام آرام نور خاکستری رنگ به درون سنگر مقدم می چکد و جرقه های رنگ پریده نیز به درون رسوخ می کند . صبح دمیده است ، انفجار مینها با آتش توپخانه در هم می آمیزد، و این دیوانه ترین غرشها لرزه بر اندام همه می افکند، تمام منطقه ای که با آن به هوا می رود یکپارجه قبرستان می شود ... صدای تالاپ تالاپ خفیف گلوله های شیمیایی با صدای شترق گلوله های انفجاری ، با هم قاطی میشود ، بین انفجارها زنگی به صدا در می آید طبال و سنج کوب هشدار می دهند : گاز !... همین چند لحظه ای که برای ماسک زدن به صورت فرصت داریم به معنای حیات و ممات است . از خود می پرسیم ماسک محکم است؟ من ناله های وحشتناک را در بیمارستان به یاد دارم و دیده ام مجروحان شیمیایی در تمام روز با سرفه هایی که آنان را خفه می کند ، ریه های خود را لخته لخته به صورت گوشت سوخته از دهانشان بیرون می ریزند. 

کشتن یک شپش کار پر زحمتی است حال بگذریم که هر سرباز صدها شپش با خود دارد . جانوران ریز ، سخت جانند و کشتن مداوم آنها ناخن آدم را می ساید . یکی از ما به نام جادن در یک قوطی واکس را با قطعه ای سیم ، بالای ته شمعی آویزان کرده است . شپشها را دراین قوطی می اندازیم ، ترق! کشته می شوند . 

زیر قوسی از جای گلوله دراز می کشیم و زندگی مان را به نوسان زمان می سپاریم ، بخت بالای سرمان می چرخد . اگر سفیر گلوله به گوش برسد به داخل سنگر شیرجه می رویم ، نمی دانیم گلوله کجا می افتد . همین بخت و اقبال است که ما را بی تفاوت می کند . همین چند ماه پیش در سنگری نشسته بودم ورق بازی می کردم ، لحظه ای بعد برخاستم برای دیدن دوستم به سنگر دیگری رفتم ، موقع بازگشتن چیزی ندیدم یعنی سنگرمان با اصابت مستقیم گلوله ای منهدم شده بود ، به دومین سنگر برگشتم ، درست به موقع رسیدم و در گود کردن آن کمکی کردم . در فاصله آمد و رفت من ، همین سنگر زیر خاک مدفون شده بود . 

زمین قهوه ای رنگ ، این زمین پاره پاره و منفجر شده ، با اشعه ای چرب آلود زیر شعاع خورشید بود ، زمین جا یگاه دفن این دنیای افسرده و بی قرار ماشینی است ...که در درون ما رخنه کرده و روحمان را خرد نموده است ، روحهایی که خیال شکنجه آور زمین قهوه ای با خورشید چرب آلود و تشنج سربازان افتاده بر خاک را ، که در آنجا خفته بر خاکند ، تحمل می کند ...سربازانی که زخم دارند ناله کنان به ساقهایمان می چسبند و ما مجبور به جهیدن و دور شدن از آنان هستیم . احساس خود را نسبت به یکدیگر از دست داده ایم . وقتی نگاه کوتاهمان به هیئت دیگری از انسان می افتد بسختی می توانیم خود را کنترل کنیم . ما احساس نداریم ، مرده هایی هستیم که با نیرنگ و قدری هم با جادوگری هولناک هنوز سرپاییم تا بدویم و یکدیگر را بکشیم .

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo