سورتمه
قدیر شعیبی

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت:سقراط، آیا می‌دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟"سقراط جواب داد: "یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد .


آشنای سقراط: "پالایش سه‌گانه؟"


سقراط: "درست است، قبل از اینکه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می‌خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی حقیقت است؟"


آشنای سقراط: "نه، در واقع من فقط آن را شنیده‌ام و..."


سقراط: "بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی که آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟"


آشنای سقراط: "نه، برعکس..."


سقراط: " پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر باقی مانده است: مرحله پالایش سودمندی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟"


آشنای سقراط: " نه، نه حقیقتا."


سقراط نتیجه‌گیری کرد: "بسیار خوب، اگر آنچه که می‌خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟"





نوشته شده در تاریخ 5 دی 1390 توسط قدیر شعیبی


کتابخوان‌ها؛ آدم‌هایی سعادتمند در خلوت خودشان!


نوشته: اورهان پاموک 

ترجمه: خشایار دیهیمى

وقتی کتابی توی جیبت یا توی کیفت داری، مخصوصا وقت‌هایی که غمگینی و غصه‌دار، مثل این است که صاحب یک دنیای دیگر هستی، دنیایی که می‌تواند شادی را به تو برگرداند. در دوران نوجوانی ناشادم، فکر خواندن همچو کتابی تسلایی بود که در تمام طول روزِ مدرسه کمکم می‌کرد. در مدرسه آنقدر خمیازه می‌کشیدم که چشم‌هایم پر از آب می‌شد. بعدها هم در زندگی‌ام، فکر خواندن کتابی که دوست داشتم کمکم می‌کرد تا جلسات اجباری ملاقات‌هایم را راحت‌تر تاب بیاورم. جلساتی که یا از سرِ تکلیف یا فقط از سر ادب باید در آنها شرکت می‌کردم. بگذارید فهرستی بدهم از دلایل خواندن کتاب‌هایی که نه برای کار یا برای خودسازی و آموختن، بلکه فقط برای لذت بردن می‌خوانم:

1- جاذبه‌ی همان دنیای دیگری که پیشتر یاد کردم. شاید بتوان اسم این کار را فرار از واقعیت گذاشت. آدم حتی اگر بتواند در عالم خیال از غصه‌های زندگی روزمره فرار کند و زمانی را در دنیای دیگر بگذراند خوب است.

2- بین شانزده تا بیست و شش سالگی، خواندن برای من امری حیاتی بود برای اینکه بتوانم خودم را بسازم، برای خودم کسی بشوم، آگاهی‌هایم را بیشتر کنم و بدین‌ترتیب به روحم شکل بدهم. در واقع، می‌خواستم بدانم باید چه جور آدمی بشوم؟ معنای زندگی و دنیا چیست؟ چقدر می‌توانم فکرم را، علائقم را، رویاهایم را و افق‌هایی را که در ذهن داشتم گسترش دهم؟ وقتی زندگی، رویاها و تاملات دیگران را در داستان‌ها یا نوشته‌ها و مقالاتشان می‌خواندم می‌دانستم که آنها را در زیرین‌ترین لایه‌های حافظه‌ام نگه خواهم داشت و فراموششان نخواهم کرد؛ درست مثل بچه‌ای که هیچ‌وقت اولین‌باری را که درختی یا برگی یا گربه‌ای را دیده فراموش نمی‌کند. با شناختی که از راه خواندن کتاب‌ها پیدا می‌کردم، و بر هم می‌انباشتم، می‌توانستم راهم را در آینده برای خودم ترسیم کنم. با همین خوشبینی کودکانه نسبت به شکل دادنِ خودم، کتاب خواندن در آن سال‌ها کاری پرشور و بازیگوشانه بود که سخت بر قدرتِ تخیل من اثر می‌گذاشت و خیال‌هایم را به دنبال خودش می‌کشید، اما این روزها دیگر هیچ‌وقت اینطوری کتاب نمی‌خوانم و شاید برای همین هم هست که خیلی کمتر می‌خوانم.

3- چیز دیگری که کتاب خواندن را برای من این همه جذاب و لذتبخش می‌کرد و می‌کند شناختنِ خودم از این راه بود. وقتی کتاب می‌خوانیم بخشی از ذهنِ ما نمی‌گذارد که کاملا در متن غرقه شویم و به خودمان افتخار می‌کنیم که چنین کار عمیق و معنوی و روشنفکرانه‌ای، یعنی کتاب خواندن را، در پیش گرفته‌ایم. پروست این را خیلی خوب می‌فهمید. می‌گفت موقع خواندن کتاب بخشی از وجود ما بیرون از متن می‌ایستد و به میزی که بر سر آن نشسته‌ایم، به چراغی که بر صفحه‌ی کتاب نور می‌اندازد، به باغچه‌ی دور و برمان، یا به منظره‌ی دوردست می‌اندیشد. وقتی متوجه این چیزها می‌شویم و حواسمان به این چیزهاست در عین حال غرق تنهایی‌مان و خیالاتمان هم می‌شویم و احساس غرور می‌کنیم که نگاهمان عمقی دارد که آنهایی که کتاب نمی‌خوانند از آن بی‌بهره‌اند. حالا خوب می‌توانم بفهمم که چطور یک خواننده از خواندن کتاب احساس غرور می‌کند، هر چند من از آدم‌هایی که پز می‌دهند که کتاب می‌خوانند اصلا خوشم نمی‌آید.

برای همین، وقتی از کتاب خواندنم حرف می‌زنم، باید در جا بگویم که اگر می‌توانستم آن لذت‌هایی را که در دلایل 1 و 2 برشمردم از فیلم دیدن، یا تماشا کردن تلویزیون، یا استفاده از سایر رسانه‌ها ببرم، شاید کمتر کتاب می‌خواندم. شاید هم یک روز بالاخره این کار برایم عملی شود. اما به گمانم این چیزها دشوار بتوانند جای کتاب خواندن را بگیرند. چون کلمات (و ادبیاتی که از کلمات ساخته می‌شود) مثل آب یا مورچه هستند، به هر سوراخ و سنبه‌ای نفوذ می‌کنند و هیچ چیزی جلوی نفوذشان را نمی‌تواند بگیرد. هیچ چیزی به اندازه‌ی کلمات نمی‌تواند شکاف‌های زندگی را با این سرعت و تمامیت پرکند. جوهره‌ی چیزها – چیزهایی که ما را نسبت به زندگی و دنیا کنجکاو می‌کنند – در همین شکاف‌ها پیدا می‌شوند و فقط ادبیات – ادبیاتِ ناب – است که این شکاف‌ها را نشان‌مان می‌دهد. ادبیاتِ ناب مشورت و اندرزی حکیمانه است که هنوز به آن احتیاج داریم و نیازمان به آن هیچ کمتر از نیازمان به با خبر شدن از آخرین اخبار نیست. برای همین است که من هنوز هم دلبسته و وابسته‌ی ادبیات هستم. اما فکر می‌کنم اشتباه است اگر بخواهیم لذتِ خواندنِ کتاب را در تقابل با لذت‌های تماشا یا دیدن قرار دهیم. این را می‌گویم چون در فاصله‌ی هفت سالگی تا بیست و دو سالگی دلم می‌خواست نقاش بشوم و در طولِ این سال‌ها دیوانه‌وار نقاشی می‌کردم. برای من خواندن عینِ ساختنِ فیلمی از روی متنی است که می‌خوانم. موقع کتاب خواندن ممکن است سرمان را بلند کنیم و چشم به تصویری روی دیوار بدوزیم، یا به منظره‌ای بیرونِ پنجره، یا به افق، اما ذهنمان این چیزها را جذبِ خودش نمی‌کند: ذهنِ ما هنوز مشغول فیلم ساختن از دنیای خیالی کتاب است. برای آنکه بتوانیم دنیای خیالی نویسنده را ببینیم و برای یافتنِ خوشی و شادی در آن دنیای دیگر، باید بتوانیم تخیلِ خودمان را هم به کار بگیریم. اگر بتوانیم این حس را پیدا کنیم که فقط تماشاگرِ آن دنیای خیالی نیستیم، بلکه خودمان هم تا حدودی خالق آن دنیا هستیم، کتاب سعادتِ خالق بودن در خلوتمان را به ما می‌دهد. و همین "سعادت در خلوتِ خویش" است که باعث می‌شود خواندنِ کتاب‌ها، خواندنِ آثار بزرگِ ادبی، را این همه برای "همه" فریبنده و برای "نویسنده" ضروری کند.





نوشته شده در تاریخ 5 دی 1390 توسط قدیر شعیبی

بابانوئل واقعی کیه؟

افسانه بابانوئل



اخیرا در شبکه دو بی بی سی فیلم مستندی رو تحت عنوان "چهره واقعی بابانوئل" نشون دادن که برای من که از بچگی عاشق بابانوئل بودم درهای یک دنیای جدیدی رو باز کرد. یک دنیای واقعی.


بابانوئل افسانه ای است که به یک قدیس در سده های اول میلادی برمی گرده. قدیسی که در زمان زندگیش با کارهای خیرش زبانزد همشهری هایش بوده و بعد به افسانه بابانوئل تبدیل می شه.


بابانوئل امروزی ما تغییر شکل یک اسقف متعصب از جنوب ترکیه بوده با دماغی شکسته و اعصابی ضعیف و دلی چون دریا. اسم این اسقف نیکولاس یا نیکولا بوده.


برگردیم به 1700 سال پیش. در ساحل جنوبی ترکیه امروز بقایای یک شهر باستانی هستش. شهری که به اسم مایرا که زادگاه بابانوئل ما، یعنی نیکولای قدیس بوده. در یک قسمت از این شهر خانه های غار مانند وجود داشته که از صخره ها تراشیده شده بودن و قسمت دیگرش خانه های سنگی. در این شهر رومی ها حکومت می کردن و مسیحیان رو که اون زمان یک فرقه مخفی بودن سرکوب می کردن. بابانوئلی که ما ازش حرف می زنیم و اینجا بهش سانتاکلاز میگن در اون شهر و در اون شرایط به دنیا م آد. فرانکو یک پژوهشگر ایتالیایی که رد پای بابانوئل رو دنبال کرده درباره این شهر میگه: این شهر باستانی سرشار از احساسات مذهبی مسیحیه. جایی که کارهای خیر نیکولا سر زبانها افتاد و بعدها به صورت مراسم کریسمس مثل کادو گذاشتن زیر درخت کاج رواج پیدا کرد. اینجا بود که 1700 سال پیش در دورافتاده ترین گوشه امپراتوری روم افسانه بابانوئل زاده شد.


نیکولا در همون خردسالی پدر و مادرش را از دست می ده و ثروت زیادی رو براش به ارث می ذارن. نیکولا در سنین بالاتر به یک روحانی خیرخواه شهرت پیدا می کنه. کارهای خیر نیکولا زبانزد مردم میشه. کارهای خیری که بعدا جزو رسم و رسوم کریسمس امروز می شه.

تاریخدانان معتقدند که رسم کادوهای کریسمس به یکی از کارهای خیر نیکولا مربوط می شه. نیکولای قدیس باخبر می شه پدر فقیری در شهرش می خواد از فرط تنگدستی دخترانش رو بفروشه. نیکولا شبانه و مخفیانه از خانه اون مرد کیسه سکه های طلا به داخل خونه می اندازه و فرار می کنه. شب سوم پدر فقیر کمین می شینه و نیکولا رو شناسایی می کنه و دستش رو می شه.


کم کم نیکولا از یک روحانی به یک اسقف و بعد در زمان خودش به یک قدیس نیکوکار مشهور می شه. ولی بر خلاف این نیکوکاریش و بر خلاف اونچه که در چهره بابانوئل امروزه دیده می شه، نیکولای قدیس یک مرد خوش اخلاق و خندان نبوده. از استخوانهایی که از نیکولا باقی مونده و امروز در زیارتگاهی در شهر باری در جنوب شرقی ایتالیا نگهداری می شه، آثار شکستگی روی صورتش دیده می شه که نشون می ده نیکولا در طول زندگیش دعواها و زدوخوردهای زیادی داشته.


در برنامه مستند شبکه 2 بی بی سی که درباره بازسازی چهره واقعی بابانوئل بود، جمجمه نیکولای قدیس بررسی شد. جمجمه ای که به همراه بقیه استخوان های بدنش در یک تابوت بزرگ سنگی قرار داره و هیچکس حق دیدن یا دست زدن به اون رو نداره. فقط 50 سال پیش اجازه داده شد که مورد تحقیق علمی قرار بگیره و الان فقط عکس و نقشه اندازه های اون در دست هست.


استخوان های نیکولای قدیس قرن سه میلادی که در طول تاریخ به شخصیت بابانوئل تبدیل شده بعد از مرگش در کلیسایی در شهر خودش پتارا نگهداری می شده و گفته می شه که از استخوان های اون چیزی شبیه به گلاب ساطع می شده. گلابی که کشیشان کلیسا در بطری های کوچک می ریختند و به زائران می فروختند. این استخوان ها در قرن 11 میلادی به وسیله ملوانان ایتالیایی دزدیده می شه و به کلیسا و زیارتگاه امروزیش در شهر باری آورده می شه. این استخوان ها هنوز اونجاست و هنوز تصور می شه که از خودشون مایعی معطر بیرون می دن.


فرانکو محقق ایتالیایی که داستان زندگی بابانوئل و در نتیجه نیکولای قدیس رو دنبال می کنه در اینباره می گه: من خوشحالم که استخوان های نیکولای قدیس تا امروز در ایتالیاست حداقل به کلی مفقود نشده ولی خوب در عین حال از اینکه این استخوانها از کلیسای اصلی اش به وسیله ملوانهای ایتالیا دزدیده شده شرمنده هستم. شاید اگر استخوان ها به ایتالیا آورده نمی شد هیچوقت افسانه بابانوئل متولد نمی شد و خیلی از رسم و رسوم های کلیسا به وجود نمی آمد.


یکی از رسوم امروزی کریسمس که به خاطر نقل و انتقال استخوان های نیکولا به ایتالیا باب شده، گذاشتن شیرینی یا کادو در جوراب های رنگی که معمولا به شومینه میخ می کنن یا به درخت کریسمس می بندند. در قرن 12 میلادی راهبه های فرانسوی بعد از رفتن به زیارتگاه باری تحت تاثیر این قدیس قرار می گیرند و به تقلید از اون میوه و خشکبار و آجیل در جوراب پر می کنند و شبانه در خانه فقیران می گذارند.


ولی چه شد چهره بابانوئل صدها سال بعد به شکل بابانوئل خندان با لباس قرمز درآمد و چرا روز تولد سنت نیکولا با کریسمس یکی شد؟


الیستر مک گراث از دانشگاه آکسفورد: پیروان آیین پروتستان که مخالف سرسخت خرافات مذهبی بودند، روی افسانه سازهایی که درباره نیکولای قدیس شده بود خیلی حساسیت به خرج دادند و جشن های مذهبی مربوط به این قدیس رو ممنوع کردند از جمله جشن 6 دسامبر که مربوط به نیکولای قدیس بود. ولی مردم آنقدر به نیکولا و افسانه بابانوئل علاقه پیدا کرده بودن که روز تولدش رو با روز تولد مسیح یکی کردن تا به اون بهانه جشن های مربوط به این قدیس همراه کریسمس برگزار بشه و از بین نره.



نوشته شده در تاریخ 5 دی 1390 توسط قدیر شعیبی

امروز از صدور فرمان مشروطه جز صدای ضعیف و نه‌چندان واضح شاه بیماری که فرمان ایجاد مجلس شورای ملی را می‌خواند، چند عکس و گزارش‌های تاریخی و البته چندشاهد زنده وجود دارند

شاهدان زنده این موقف هیجان‌انگیز تاریخ به ثمر رسیدن مبارزات مردم ایران، درختان کهنسال صاحبقرانیه کاخ نیاورانند که شاه زیر سایه آن نشسته بود و اعلم‌الدوله ثقفی، پزشک مخصوص شاه فرمان مشروطه را قرائت می‌کرد تا شاه درمانده آن را امضا کند؛ شاهی که می‌توان او را در هیبت مظفرالدین‌شاه فیلم کمال الملک زنده‌یاد علی‌حاتمی، با آن دیالوگ جاودانه خطاب به کمال‌الملک به یاد آورد وقتی با آن ته لهجه مخصوص می‌گفت: «کار جهان‌ به‌ اعتدال‌ راست‌ می‌شود. همه‌ چیزمان‌ باید به‌ همه‌ چیزمان‌ بیاید... اتابک‌ بدش‌ نیاید، ما که‌ صدراعظم‌ مثل‌ بیسمارک‌ نداریم‌ که‌ نقاش‌باشی‌مان از آن فضاحت‌ها به‌بار بیاورد‌. لازم به توجه است که اصل خطاب فرمان مشروطه به صدراعظم وقت یعنی میرزا‌نصرالله‌خان مشیرالدوله است که خود در تهیه آن و راضی کردن شاه به امضای آن کوشش کرده بود. اصل فرمان نیز به خط احمدقوام (قوام‌ السلطنه) است.

جناب اشرف صدراعظم، از آنجا که حضرت باری‌تعالی جل‌شأنه سر رشته ترقی و سعادت ممالک محروسه ایران را به‌کف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه اهالی و رعایای صدیق خودمان قرار داده، لهذا در این موقع که اراده همایون ما براین تعلق گرفت که برای رفاهیت و امنیت قاطبه اهالی ایران و تشید مبانی دولت اصلاحات مقننه به مرور در دوایر دولتی و مملکتی به موقع اجرا گذارده شود چنان مصصم شدیم که مجلس شورای ملی از منتخبین شاهزادگان قاجاریه و علما و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود که در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقه لازمه را به عمل آورده به هیأت وزرای دولتخواه ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ایران خواهد شد اعانت و کمک لازم را بنماید و در کمال امنیت و اطمینان عقاید خود را در خیر دولت و ملت و مصالح عامه و احتیاجات قاطبه اهالی مملکت به توسط شخص اول دولت به عرض برساند که به صحه همایونی موشح و به موقع اجرا گذارده شود. بدیهی است که به موجب این دستخط مبارک نظام‌نامه و ترتیبات این مجلس و اسباب و لوازم، تشکیل آن را موافق تصویب و امضای منتخبین از این تاریخ معین و مهیا خواهد نمود که به صحه ملوکانه رسیده و بعون‌الله تعالی مجلس شورای ملی مرقوم که نگهبان عدل است افتتاح و به اصلاحات لازمه امور مملکت و اجرای قوانین شرع مقدس شروع نماید و نیز مقرر می‌داریم که سواد دستخط مبارک را اعلان و منتشر نمایند تا قاطبه اهالی از نیات حسنه ما که تماما راجع به ترقی دولت و ملت ایران است کماینبغی مطلع و مرفه‌الحال مشغول دعاگوبی دوام این دولت و این مجلس بی‌زوال باشند،

 در قصر صاحبقرانیه به تاریخ 14جمادی‌الثانیه ۱۳۲۴ هجری در سال یازدهم سلطنت ما

منبع : همشهری


نوشته شده در تاریخ 14 مرداد 1390 توسط قدیر شعیبی

 6 سال قبل از اینکه آغامحمد‌خان قاجار خود را در سال1161 هجری خورشیدی پادشاه رسمی ایران بداند در آن سوی دنیا جورج واشنگتن در 4جولای 1776 میلادی بعد از پیروزی بر استعمار بریتانیا توانست نخستین رئیس‌جمهور ایالات تازه استقلال یافته آمریکا شود و تنها 13سال بعد است که انقلاب فرانسه در سال 1789 به بار می‌نشیند و چند سال بعد از آن است که دانتون، وزیر دادگستری انقلابیون فرانسه، لویی شانزدهم شاه مخلوع فرانسوی و همسرش ماری آنتوانت و حدود 3هزار نفر از سلطنت‌طلبان را در جلوی چشم انقلابیون به تیغ گیوتین می‌سپرد.در این احوال جهانی اما آغا‌محمد‌خان قاجار در ایران سلطنت سلسله‌ای را بنا نهاد که فرجامی دیگرگون را در تاریخ ایران زمین رقم زد؛ فرجامی که به ایجاد مجلس شورای ملی و قانون اساسی انجامید و اینگونه شد که از پس استبداد سلطنتی، جامعه ایرانی نیز صاحب مجلسی شد تا در آن همه مردم بتوانند به واسطه نمایندگانشان تصمیم بگیرند و متنی لازم‌الاجرا به‌عنوان قانون اساسی جایگزین خودکامگی‌های اشراف و وزرای انتصابی داشته باشند. در تاریخ ایران اما مشروطه را بدون شک می‌توان مهم‌ترین جنبش و موقف در میان پدیدار‌های تاریخی جامعه معاصر ایرانی در ورود به جهان جدید قلمداد کرد که اگر چه خود متأثر از مشروطه‌خواهی‌های دولت‌های اروپایی بود اما وقوعش در ایران آن روزگار به زعم برخی، پیش‌راننده بعضی از حرکت‌های مهم انقلابی در این گوشه از دنیا بود؛ حرکت‌هایی چون انقلاب‌ ترک‌های جوان در سرزمین عثمانی(1909) و جنبش ملی مصر پس از جنگ اول جهان .

105 سال پیش زیر درختان کهنسال صاحبقرانیه در کاخ نیاوران شاهی که 40سال ولیعهدی را تجربه کرده بود و عاشق سینماتوگراف، این پدیده عجیب دوران جدید شده بود تن به شیوه حکومت دوران جدید نیز سپرد و اینگونه فرمان مشروطیت در 14جمادی‌الثانی سال۱۳۲۴، مصادف با 13مرداد 1285هجری خورشیدی و 4آگوست 1907 میلادی به امضای مظفرالدین‌شاه رسید.

منبع : همشهری


نوشته شده در تاریخ 14 مرداد 1390 توسط قدیر شعیبی
آنچه در کشورهای کم جمعیت جنوب خلیج فارس از جمله امارات قابل توجه است نیاز شدید این کشورها به نیروی کار است ، اما کارگر هندی ، فلیپینی ، بنگلادشی و پاکستانی را به فلسطینی های جنگ زده ، آواره و مهاجر نیازمند ترجیح می دهند . در هر جای دنیای عرب که فلسطینی زندگی می کند قوانین و مقرراتی فلسطینی ها را از حق اقامت دائم ، داشتن شغل و حق سفر محروم می کند و آنها مجبورند هر ماه حضور خود را به پلیس گزارش بدهند . دولت های عرب حتی وقتی حاضرند برای فلسطینی ها از دور پول حواله کنند میل ندارند آنها را در جامعه خویش بپذیرند به این دلیل ساده که می دانند فلسطینی ها مردمی اند زیاده طلب ، بسیار خشن و غیر قابل اعتماد که هر کس آنها را به مهمانی پذیرفت بهتر است کلید خانه را به آنها بدهد و در فکر جایی برای خویش باشد ، آنها با وجود اصرار بر اخوت عربی ، غیر فلسطینی را به فلسطینی ترجیح می دهند چون درجه وفاداری طایفه ی اخیر را خوب می شناسند . . .  


نوشته شده در تاریخ 10 مرداد 1390 توسط قدیر شعیبی
برای بسیاری از ژاپنی ها یی که در ایران زندگی کرده اند ایران به عنوان کشور فردا معروف است . ولی این به معنای آن نیست که تصور می کنند ایران فردا ی خارق العاده ای در پیش دارد بلکه بیشتر بیانگر این برداشت است که در ایران هیچ چیز به وقت خود رخ نمی دهد . در واقع گاهی اوقات نیز بازتاب تجارب یاس آوری است از وعده وعیدهای فردای ایرانیها به جای اقداماتی به موقع .


نوشته شده در تاریخ 9 مرداد 1390 توسط قدیر شعیبی
دبی تیرماه 1390 : فرصتی پیش آمد تا سری به دبی بزنیم ، آ نچه برایم شگفت آور بود گسترش بی سابقه افراط گرایی اسلامی بود که در زنان روبند زده نمایان می شد چیزی که در چند سال پیش سابقه نداشت ، بی اغراق باید بگویم تنم لرزید .


نوشته شده در تاریخ 9 مرداد 1390 توسط قدیر شعیبی

 

سیروس نوذری


  

 ایمیل ارسالی دکتر محمد رضا صمیمی

هارولد لاسول (1978- 1902)، متفکر سیاسی، برای شخصیت دموکراتیک چهار ویژه‌گی قایل است: نخست، بازبودن و اجتماعی‌بودن در نتیجه‌ی روابط گسترده با دیگران؛ دوم، ترجیح ارزش‌ها و نیازهایی که مورد توجه و طلب دیگران نیز هست؛ سوم، اعتماد به نیک‌سرشتی بنیادی انسان‌ها همراه با اعتماد به‌ نفس؛ و چهارم، رسوخ این سه ویژه‌گی به ناخودآگاه فرد. ( نقل از حسین بشیریه: درس‌های دموکراسی برای همه / 1380)
 
به‌وجودآمدن چنان شخصیتی، که از بودن ِ با دیگران لذت ببرد و این بودن را ضروری بداند، ارزش‌های دیگران را ارج بگذارد و حتا بر ارزش‌های فردی ِ خویش ترجیح دهد، همه‌ی انسان‌ها را ذاتن خوب بداند و به آن‌ها اعتمادکند، بی‌گمان، تنها در جامعه‌ای ممکن است که آن "دیگران" هم قواعد ِ بودن ِ با هم را بدانند و پیروی‌کنند، بدانند که "آن‌دیگری" هم حق ِ داشتن ِ ارزش‌های فردی‌اش را دارد، و نهایتن، آن‌ها هم خوبی ِ "آن‌دیگری" را بخواهند؛ و این، ممکن نخواهدبود مگر در "جامعه‌ای دموکراتیک". پس شخصیت دموکراتیک و جامعه‌ی دموکراتیک، علت و معلول ِ هم‌اند: مثل مرغ و تخم‌‌مرغ‌اش، یا مثل تخم‌مرغ و مرغ‌اش.
 
اگر به طبقه‌‌بندی ِ هریس (   - 1913) (وضعیت آخر / ترجمه: اسماعیل فصیح) معتقد باشیم، همه‌ی انسان‌ها در چهار وضعیت رفتاری نسبت به دیگران قرار می‌گیرند:الف – من "خوب" نیستم – شما "خوب" هستید
ب --- من "خوب" نیستم – شما "خوب" نیستید
ج ---  من "خوب" هستمشما "خوب" نیستید
د ---  من "خوب" هستم – شما "خوب" هستید
بدیهی است که شخصیت دموکراتیک مورد نظر لاسول، دارنده‌ی همان وضعیت آخر است: همه خوب‌اند: از جمله "دیگری"!
 
اما لابد شنیده‌اید که لورنز، زیست‌شناش و اتولوژیست برجسته، معتقد است که در کنار سه سائق اساسی ِ انسانی (یعنی غذاخوردن، تولید مثل و فرار)، کشش بسیار مهم دیگری هم انسان را راه می‌برد و آن "پرخاش‌گری" است. (لسلی استونسن/ ترجمه: بهرام محسن‌پور). یعنی غریزه‌ی ماندگار تهاجم به "دیگری"، برای توسعه‌دادن ِ هرچه بیش‌تر فضای زیستی ِ خود، که در نتیجه‌ی آن، تنها افراد قوی‌تر می‌توانند باقی بمانند. یعنی همان تنازع برای بقا. لورنز، تهاجم را اولن غریزی ِ بشر می‌داند ( یعنی در ذات بشر سرشته و نمی‌توان از شرش راحت شد) و ثانین به تبع ِ همین ذاتی‌بودن، نابودکردن آن را نابودی ِ بشر می‌داند.
  
همین کنراد لورنز اما، معتقد است که نوعی ژست ِ سازش در حیوانات وجود دارد که حیوان ضعیف و شکست‌خورده، به‌وسیله‌ی آن می‌تواند جان و موجودیتش را حفظ کند و مثال درخشانی می‌آورد: سگی که در نزاع زخمی می‌شود، گردن مجروحش را به نحوی که سگ پیروز "بفهمد"، کاملن در اختیار آرواره‌ی او می‌گذارد و همین عمل موجب می‌شود که در سگ پیروز، نوعی مکانیسم بازدارنده‌گی به‌کار بیفتد و او نتواند دیگر به‌طور کشنده‌ای، سگ شکست‌خورده را گاز بگیرد! (همان مرجع)
 
پس حتا در دموکراتیک‌ترین جوامع نیز، افراد پیروز و افراد شکست‌خورده وجود خواهندداشت، چرا که تنازع ِ انسانی ابدی است، و البته که هر تنازعی بالاخره، یک‌سره می‌شود. مهم آن است که بتوانیم "نوع" تنازعات را تغییر و "ارتقاء" دهیم: یعنی از تنازع قبیله‌ای به تنازع ِ مدنی برسیم. این پروسه‌ی عظیم، قطعن زمان‌بر و جان‌فرسا و تاریخ‌ساز خواهدبود، همان‌طور که جهان ِ غرب چندین سده است که آن را آغاز کرده و ناگزیر، به شیوه‌ای تجربی تا این‌جا آمده‌است.
 
قصد من اما، این‌ها نیست.
 
قصد من حتا، اشاره به جهان "واقعی" ِ خودمان هم نیست، که اعتراف می‌کنم چندان نمی‌فهمم‌اش، و اعتراف می‌کنم که پیوندهایم با آن بسیار سست، یک‌سویه و حتا ناگزیرانه است، و اعتراف می‌کنم که اغلب آرزو داشته‌ام که در یکی دو سده‌ی پیش و در سرزمینی دورتر از این‌جا به‌دنیا آمده‌بودم؛ یعنی که سخت عقب‌ام. اشاره‌ام به همین دنیای مجازی ِ کم‌سال ِ پیش ِ روی‌مان است: فضای اینترنت.
 
اینترنت را سخت دوست دارم، نه تنها به خاطر آن‌که جهان را حیرت‌آورانه دم ِ دست آورده، مرزها را درنوردیده، قدرت‌های پوشالی را رسوا و تحقیرکرده، صداهای پشت دیوار و زیر زمین را به گوش‌ها رسانده، انسان‌ها را به هم و "انسان" را به خودش شناسانده و ... و ... اینترنت را دوست دارم، از آن‌رو که در عین ِ پیونددادن ِ بی‌حد و مرز ِ انسان‌ها به هم، شریف‌ترین مطلوبِ انسان  ِ خلّاق را، محجوبانه، ارج نهاده‌است: یعنی "تنهایی" را. یعنی، من در عین توانایی ارتباط با هر که بخواهم و بخواهد، می‌توانم "تنهایی‌"‌ام را هم‌چنان حفظ کنم، "خلوت‌"ام را، "انزوا"یم را.
  
هیچ اثر خلّاق ِ هنری، جز در شرایط ِ امن ِ "خلوت" ِ فردی، خلق نمی‌تواند شُد، و اگر خلوت و تنهایی نمی‌بود، هیچ شاه‌کار هنری هم نمی‌بود. اینترنت، همه ستایش ِ این تنهایی است؛ یعنی‌که تو، بی‌که ناچار باشی حتا برای مهم‌ترین یا کم‌ترین کارها و نیازها، "بیرون" بروی و "بیرون" بشوی، می‌توانی "انجام‌"شان دهی و در همان حال، خلوت‌ات را هم "حفظ" کنی.
  
آن‌چه در یکی دو سه چهار پنج شش هفت هفته‌ی اخیر، در خانه‌های مجازی ِ چند نفر از همسایه‌های خودم دیدم، به یاد "لاسول" و "لورنز"ام انداخت؛ که برخی می‌پندارند که اینترنت، در عین ِ بزرگ‌داشتِ تنهایی، چه سلاح ِ دم‌ ِ دست و ارزانی است برای نابودکردن "خلوت" ِ دیگران. این‌که جهان ِ ایرانی ِ اینترنت، چه‌قدر کوچک است یا بزرگ، تاثیری در کوچکی یا بزرگی ِ بزه ِ تجاوز به "خلوت" دیگران ندارد. آن "پرخاش‌گری" که لورنز می‌گوید، به بدوی‌ترین شکل‌اش، در دنیای مجازی ِ من و تو نمود یافته‌است.
  
همان‌طور که لورنز می‌گوید، نفس ِ این پرخاش، پذیرفتنی است. ما آدم‌های مجازی هم آدم هستیم! و با هم و بر هم می‌رزمیم. گاه احساس می‌کنیم که جای‌مان را آدم مجازی دیگری تنگ کرده‌، و برای این‌که بمانیم، باید هم او را بتارانیم و هم در اندیشه‌ی به‌دست‌آوردن جای بیش‌تری باشیم. اما اغلب، و دقیقن همین‌جا اشتباه می‌کنیم: دنیای "نامحدود" مجازی را با دنیای "کوچک"ِ واقعی ِ ایرانی‌مان، یکی می‌گیریم.
  
نمی‌خواهم شرح ِ ماجرا کنم و یک‌سر، می‌روم سر ِ نقطه‌ی آخر. ما بالاخره، مثل همه‌ی آموزه‌های نوینی که خود در آفریدن‌شان سهیم نبوده‌ایم و تنها از ثمرات‌اشان خورده و لمبانده‌ایم، به زور ِ زمان، یاد خواهیم‌گرفت که در دنیای مجازی اینترنت، جا برای کسی تنگ نیست، و کسی جای کسی را تنگ نمی‌کند. رقابت ِ اینترنتی، تنازع برای بقا نیست، چرا که در اینترنت نه چیزی نابود می‌شود و نه چیزی باقی می‌ماند. با معیارهای قبیله‌ای، نمی‌توان رخ‌دادهای اینترنتی را سنجید. برای فهم ِ قواعد بازی  جهانی ِ اینترنت، باید از تنازع قبیله‌ای به تنازع مدنی ارتقاء یابیم.
  
آن آدم مجازی ِ مقابل تو، که من باشم، می‌تواند در یک روز صدها وبلاگ برای خود ثبت کند و در همه‌شان بنویسد و با یک ای‌میل ناقابل، همه‌ی خودهای وبلاگی‌اش را به بی‌شمار گیرنده‌گان ِ مشهور و نامشهور ِ ای‌میل‌دار، بشناساند. در این نبرد، خاکریزها بی‌شمارند، و بدتر از آن، نادیدنی‌اند. من، برای نابودکردن تو، بی‌نهایت مسلح‌ام؛ امّا... تو هم هستی! در نبردی که می‌توان با بی‌شمار سلاح، دیگری را زد؛ و دیگری می‌تواند با بی‌شمار زره، حفظ ِ خود کند و با بی‌شمار سلاح تو را بزند تا تو هم با بی‌شمار زره حفظ خود کنی و با بی‌شمار سلاح او را بزنی تا او هم با بی‌شمار زره... پس، نبردی در کار نیست! اصلن، این‌جا دیگر، هر نبردی بی‌معنی است.
  
می‌خواهم بگویم که ما، حتا اگر بخواهیم، نمی‌توانیم "خلوت" ِ آن‌ دیگری را نابود کنیم؛ نمی‌توانیم "او" را نابود کنیم؛ چرا که او و "خلوت‌"اش، هر "زمان" که خودش بخواهد، و به هر "شکل" که خودش بخواهد، و هر "جا" که خودش بخواهد، "وجود" دارند یا ندارند. به عبارت دیگر، سعی در نابودکردن و تاراندن "دیگری" ِ مجازی، تنها عرض خود بردن و خود را رسوا‌ساختن است، نوعی سوتی‌دادن ِ مجازی است، نوعی اظهار بی‌سوادی است، نوعی بلدنبودن بازی است.
  
کسی من را به گذاشتن نام "دیگری" در لینک‌دانی‌ام، ناچار نکرده‌است، همان‌طور که عکس این قضیه هم صادق است. بودن ِ یک نام در لینک‌دانی من، تنها و تنها به این معنی است که من، معمولن، یا اغلب، یا کم و بیش، یا حتا سالی یک‌بار، نوشته‌های آن "نام" را می‌خوانم و با گذاشتن ِ نام او در لینک‌دانی‌ام، می‌خواهم "راحت‌تر"، بخوانم‌اش. پس، من می‌توانم لینک بدترین دشمنانم را هم در سایتم داشته باشم، چون می‌خواهم نوشته‌های آنان را هم بخوانم. کسی که نوشته‌های دشمن (فرضی یا واقعی!) را نمی‌خواند، بی‌گمان، محکوم به شکست در مقابل اوست! همان‌طور که خواندن نوشته‌های "دوستان" هم به همان اندازه ضروری است.
  
کسی که پا به میدان ِ اینترنت می‌گذارد، خواه‌ناخواه، دموکراسی را پذیرفته‌است: یعنی پذیرفته که نقدشود، پذیرفته که "دیگری" با او برابر است، پذیرفته که "انتخاب" نشود، پذیرفته که مورد سوال واقع‌شود، و پذیرفته که در مقابل ِ نام و شکل و محتوای‌ موقت یا دائم‌اش، پاسخ‌گو باشد؛ و البته، در برابر هر یک از "پذیرفته"‌های بالا، او حق دفاع، حق پاسخ‌گویی، و حتا حق اختیارکردن ِ نام و شکل و محتوایی دیگر را هم دارد.
  
ژیل پلازی، در مقدمه‌ی کتاب رمزهای زنده‌جان (ترجمه‌ی جلال ستاری) می‌گوید: هر کس، لایق ِ همان "تصویر"هایی است که دارد؛ و "رمز"، از آن ِ کسی است که به‌دستش می آورد. و کم‌تر از صد سال پیش، توماس مان گفته بود: پایه و مبنای هر انسانیّتی، احترام به "راز" ِ آدمی است.
  "
راز"های دیگران را پاس بداریم و محترم بدانیم؛ تا انسان باشیم، و بتوانیم در لذّت کشف ِ "رمز"های انسانی آن‌ها شریک شویم. راستی، چه کسی می‌تواند یکی دو تصویر ِ مدام ِ خیال‌هایش را آشکار کند و از شرم، سکوت نکند؟
نوشته شده در تاریخ 18 تیر 1389 توسط قدیر شعیبی

در عصری که زندگی می کنیم تمدنی نوین در حال تکوین است ، و انسانهای بی بصیرت در همه جا سعی دارند آن را سرکوب نمایند . این تمدن جدید با خود اشکال جدید خانواده ، کار و عشق ورزیدن و زندگی ، نظام جدید اقتصادی ، تعارضات جدید سیاسی ، و مهم تر از همه آگاهی دگرگون یافته ای بهمراه خواهد آورد . عناصر این تمدن نوین امروزه وجود دارند . میلیونها افراد هم اکنون زندگیشان را با نوای فردا هم آهنگ کرده اند . دیگران وحشت زده از آینده ، نومیدانه و عبث به گذشته پناه برده اند و سعی دارند دنیای رو به مرگی را که به آنها حیات بخشیده است ، از نو زنده کنند .  

طلیعه ی این تمدن نوین تنها واقعیت تکان دهنده ی دوران ماست .  

موج سوم  

آلوین تافلر


نوشته شده در تاریخ 7 خرداد 1389 توسط قدیر شعیبی
نوشته شده در تاریخ 14 اردیبهشت 1389 توسط قدیر شعیبی

  TinyPic image

  چیزی برای ترسیدن وجود ندارد جز خود ترس.       (فرانکلین روزولت)

 

در زندگی انسانها ترس از شکست بزرگترین مانع در راه کسب موفقیت است زیرا شکست ٬ انسان را قوی تر ٬ مقاوم تر و مصمم تر می کند.ترس از شکست یا پیش بینی شکست است که افکار و اعمال را فلج می کند و مانع انجام اقداماتی می شود که برای کسب موفقیت ضروری است.

روزی یک خبرنگار جوان از توماس واتسون ٬ موسس شرکت آی.بی.ام ٬ پرسید: "چگونه می توان سریع تر موفق شد؟" و او با این کلمات درخشان پاسخ داد : " اگر می خواهید سریع تر موفق شوید ٬ باید میزان شکست های خود را دو برابر کنید.موفقیت آن سوی شکست قرار دارد."

با جرات به جلو بروید.آدم های خود ساخته دست به قمار نمی زنند بلکه همیشه آمادگی دارند که بر مبنای ریسک های حساب شده و در جهت نیل به هدف هایشان دست به عمل بزنند.در حقیقت ٬ طرز فکر شما در مورد پذیرش ریسک احتمالا مهم ترین نشانه آمادگی برای موفق شدن است.

هر وقت با وضعیتی پر از ریسک مواجه می شوید از خودتان بپرسید: " اگر این کار را انجام دهم ٬ بدترین چیزی که ممکن است اتفاق بیفتد چیست ؟ " سپس کاری کنید که این بدترین اتفاق ٬ هر چه هست ٬ روی ندهد.

واقعیت این است که همه از شکست می ترسند.همه از ورشکستگی ٬ فقر ٬ اشتباه کردن و عقب افتادن واهمه دارند.ولی آدم های موفق کسانی هستند که آگاهانه و عمدا با این ترس ها مواجه می شده و در هر صورت دست به عمل می زنند. 

رالف والدو امرسون می نویسد: "در زندگی تان عادت کنید کارهایی را انجام دهید که از آن می ترسید.دراین صورت مرگ ترس حتمی است."

هنگامی که شجاعانه عمل می کنید ٬ عوامل نامریی به یاری شما می شتابند و هر بار شهامت و ظرفیت شهامت تان بیشتر می شود.هر گاه گامی به جلو بردارید ٬ بدون تضمین موفقیت ٬ ترس شما کمتر شده و شهامت و اعتماد به نفس تان استوارتر می شود.نهایتا به جایی می رسید که از هیچ چیز نمی ترسید.


نوشته شده در تاریخ 13 اردیبهشت 1389 توسط قدیر شعیبی

باز هم بهاری دیگر . . . 

باز هم شکفتن ، باز هم طلوع و امید . . . 

باز هم بهار که همواره امید باید داشت به آغازی دیگر . . . 

  

 


نوشته شده در تاریخ 24 اسفند 1388 توسط قدیر شعیبی

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شدارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داداین تطاول که کشید از غم هجران بلبلگر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیرای دل ار عشرت امروز به فردا فکنیماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشیدگل عزیز است غنیمت شمریدش صحبتمطربا مجلس انس است غزل خوان و سرودحافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجودعالم پیر دگرباره جوان خواهد شدچشم نرگس به شقایق نگران خواهد شدتا سراپرده گل نعره زنان خواهد شدمجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شدمایه نقد بقا را که ضمان خواهد شداز نظر تا شب عید رمضان خواهد شدکه به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شدچند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شدقدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
   حافظ
نوشته شده در تاریخ 24 اسفند 1388 توسط قدیر شعیبی

سرعت تغییر زبان نشانه ی تحولات اجتماعی است . یعنی هر قدر که در جامعه تحولات بیشتر باشد ، زبان بیشتر تغییر می کند . اگر ما هنوز شاهنامه را می فهمیم معنی اش این است که در ظرف هزار سال ، تحولات اجتماعی خیلی کم بوده است . خیش یا گاو آهن را می فهمیم برای این است که در دهات ما هنوز همان جوری کار می کنند که هزار سال پیش . ولی در زبان انگلیسی با اینکه از زمان شکسپیر حدود چهارصد سال بیشتر نمی گذرد باید نوشته های او را برای دانشجوی انگلیسی توضیح بدهید و تفسیر کنید . این هیچ افتخاری نیست که بگوییم ما زبان اجدادمان را می فهمیم چون معنی اش این است که مثل اجدادمان زندگی می کنیم . صحبت خوبی و بدی نیست ، موضوع تشریح یک وضعیت است . تحولات زبان با تحولات اجتماعی سخت در ارتباط است .  

 

از مصاحبه ی محمد رضا باطنی با بخارا


نوشته شده در تاریخ 3 اسفند 1388 توسط قدیر شعیبی

باید وقت گذراند

این خودش یک کار است

باید وقت گذراند

این کار یک غول است

آه !

از صبح تا شب هیچ کاری نمیکنم

هیچ کاری

آه ! چه چیز مسخره ای

از صبح تا شب

از شب تا صبح

همین یک کار را انجام می دهم

هیچ کار !

هیچ کاری نمیکنم

من لیاقت و شایستگی داشتم

آه ! چه داستان غمگینی

میتوانستم همه چیز داشته باشم

آری

آنچه را که میخواستم

اگر واقعا میخواستم

میداشتم

اما دلم هیچ چیز نمیخواهد

هیچ چیز .

 ژاک پره ور 

ترجمه : سحر کریمی مهر                          


نوشته شده در تاریخ 26 بهمن 1388 توسط قدیر شعیبی

گفته اند که بزرگترین اختراع افلاطون این بود که فحش را اختراع کرد ! چه ، تا آنروز که این گردش زبان یعنی فحش ، اختراع نشده بود _ دوتن که به هم می رسیدند اگر نسبت به هم خشمگین بودند _ همدیگر را می کشتند . اما از آن روز که فحش اختراع شد ، کشتارها کم شد ، زیرا انجام مقصود ، بدون توسل سنگ و شمشیر _ به یک صورتی امکان پذیر گشت _ و دیگر به قول امروزی ها ، حذف فیزیکی تقلیل یافت .

                                        

                                                        * * * * *

پنجاه سال پیش روزی که جنگ جهانی تمام شد و نمایندگان دهها کشور بزرگ در سانفرانسیسکو جمع شدند و طرح دنیای بعد از جنگ را ریختند ، یکی از موارد بحث آنان این بود که چه باید کرد تا جنگ سوم جهانی پیدا نشود ؟ آرا مختلف مطرح شد : اینکه وضع اقتصاد مردم منظم شود ، اینکه اختلاف طبقاتی کم شود ، اینکه سلاح کمتر تولید شود ، اینکه معامله اسلحه راکد بماند ، اینکه مرزبندی ها صورت مناسبتری داشته باشد و دهها پیشنهاد دیگر . . .

اما پیشنهاد مهم و قابل اعتنایی که داده شد ، این بود که بایستی کاری کرد که دولت ها و ملت ها _ خصوصا _ با یکدیگر آشنایی بیشتری پیدا کنند و فرهنگها همدیگر را بشناسند ، و اگر شناسایی به حد متعارف برسد احتمالا وقوع جنگ بسیار خفیف تر خواهد بود ، و همین پیشنهاد بود که باعث ایجاد سازمانی شد به نام یونسکو U.N.E.S.C.O  که از حرف اول چند کلمه فرنگی تشکیل می شود ، و معنای آن کلمات عبارت از << سازمان فرهنگی و تربیتی ملی >> است _ مرکز این سازمان در پاریس قرار داده شد و سالهاست که نمایندگان فرهنگی کشورها در آن جا به کار می پردازند _ بگذریم از این که بسیاری از نمایندگان در واقع نماینده فرهنگ کشور خودشان نیستند و بعضی از آنها با فرهنگ خود گاهی یک حالت بیگانگی هم دارند _ با همه اینها ، سازمان از کوشش خود باز نایستاده و در راه تعارف ملت ها بسیار فعالیت دارد . این تعارف باعث خواهد شد که طرفین همدیگر را بهتر بشناسند ، و آن گاه به حقوق یکدیگر کمتر تجاوز کنند . آن کس که در خیابان با دیدن یک ناملایم ، رگهای گردن قوی می کند و به خشم بر دیگری می پرد در واقع کمتر آشنایی به روحیات و احوال حریف دارد .

                                                         * * * * *

گویا آبراهام لینکلن گفته است : << روشن کردن یک شمع ، بهتر از هزار دشنام در تاریکی است >> . آن داستان روستایی مولانا که در تاریکی پشت و پهلوی حیوانی را می مالید که گاوش را خورده بود و به جای گاو نشسته بود _ و او نمی دانست که با یک شیر سر و کار دارد _ در واقع پایه اصلی همین عبارت لینکلن است . وقتی چراغ معرفت باشد احتمال شناسایی بیشتر است . تنها عدم شناخت مثلا فرهنگ مغولی یا چینی و فرهنگ اسلامی یا مسیحی و فرهنگ سیاه یا سفید و فرهنگ عشایری یا کشاورزی نیست که مورث گرفتاریها و گاهی جنگها در تاریخ است ، حتی دو همسایه یا دو همشهری ممکن است این کمبود شناخت را داشته باشد .

                                                         * * * * *

حکایتی شامل مثال ما : یک وقتی در کرمان رئیس اداره ای تازه از تهران آمده بود _ روزگاری که آب کرمان لوله کشی نشده بود و معمولا از چاه آب می کشیدند و حوض را پر می کردند . باری ، آن آقای رئیس یک خدمتکار کرمانی داشت که در کمال صداقت ، همه کارها را انجام می داد . یک روز خانم _ که اصلا تهرانی بود و با لهجه و زبان و عادت کرمانی ها آشنایی کمتری داشت _ در آشپزخانه مشغول دم کردن پلو بود ، به خدمتکار کرمانی خود گفت : برو و آبکش را بیار . خدمتکار از آشپزخانه خارج شد ، مدتی طول کشید و نیامد و خانم حوصله اش سر رفته بود و بدتر از همه برنج ها را که جوشانده بود خراب می شدند _ در آبکش آب سرد روی برنج بریزند که ترد شود و قد بکشد _ هر چه فریاد زد و خدمتکار را صدا کرد جوابی نشنید ، تا یک وقت متوجه شد خدمتکار با یک آدم درشت هیکل که یک دلو و ریسمان نیز در دست داشت از در خانه وارد شد .

خانم که عصبانی شده بود فریاد زد : آبکش چه شد ؟ خدمتکار به لهجه کرمانی فورا جواب داد : خانم به هیکلش نگاه نکنید ، صد تایی دو تومن بیشتر نمیگیره ، کت حوض را هم می لچونه ، دولش هم بزرگه !

فکر می کنم میزان خشم و تحیر خانم را متوجه شده باشید . مطلب این است که آب حوض آن روز تمام شده بود و می بایست آن را پر کنند . برای کشیدن آب از چاه ، کسانی می آمدند و از چا ه های کرمان آب می کشیدند و حوض را پر می کردند . البته خانم آن ظرف معروف آبکش را خواسته بود که کرمانی ها به آن << ترش پالا >> و بعضی چلو صافی می گویند . بدتر از آن اینکه دلو را هم دول ( بر وزن پول ) می گویند و غیر کرمانی ها متوجه می شوند که این کلمه در تهران به چه معناست . و دیگر بدتر از همه این که تکرار می کرد : خانم ، دولش هم بزرگه !

                                                        * * * * *   

مقصود این است که شناخت فرهنگ ها تنها با گفتگو امکان پذیر است و گفتگو که اروپائیها آن را دیالوگ Dialogue  می گویند ، چیزی نیست جز آشنا شدن طبایع مختلف با یکدیگر ، و این آشنایی طبعا خبلی زود سازگاری و تولرانس  Tolerance را در پی می آورد .

                                                        * * * * *                                             

یک حرفی دارد ژنرال دوگل ، که کمال حکمت در آن نهفته است ، او می گوید << ما باید ، صدای مردم را که مثل زمزمه دریا ساکت ولی پر طنین است بشنویم >> . این مرد واقعا صدای جامعه را _ که در عین بی صدایی بسیار پر صداست _ شنید ، و آن روزی بود که کارتیه لاتن و دانشجویان سیته یونیور سیتر به او گفتند : با وجود افتخارات قدیم که برای ما آورده ای و ما را از چنگ نازی ها خلاص کرده ای و حتی در جواب امریکائیها نه گفته ای ، با همه اینها ، امروز در جواب تو : نه می گوئیم . و این نه را بعدا به صورت یک رفراندوم بزرگ به او گفتند . چنان می نماید که او قبلا طنین این << نه >> را شنیده بود . لاجرم دست و بال خود را از کاخ الیزه جمع کرد و به خانه کوچک خود در << کلمبی له دوزاگلیز >> رفت و آنجا منزوی شد و به خاطره نویسی مشغول شد تا درگذشت .

                                                        * * * * *                     

اینکه ناپلئون گفته است : <<تاریخ چیزی نیست جز دروغ های مورد اتفاق همه >> ! و اینکه نرون ، وقتی که می خواست کتاب هرودوت را برایش بخوانند ، می گفت : بیاورید دروغگوی مرا . هردو ، دلیل براین است که این دو تن تاریخ را نمی شناختند ، و چون نمی شناختند و بدان اعتقادی نداشتند ، هر دو بهای گران این نادانی خود را پرداختند .

کابوس تاریخ ، به صورت سایه هایی ، قدم به قدم این ها را دنبال می کند ، سایه هایی که در بیداری زمان ناپیدا شده اند .

                                                       * * * * *                         

گزیده ای از کتاب << شهر نی سواران >> 

دکتر باستانی پاریزی


نوشته شده در تاریخ 24 آذر 1388 توسط قدیر شعیبی

تقدیم به همه ی دوستان در غربت 

   

غربت که خسته ات می کند ، تمام دلت می شود برگشتن ! 

پرپر می زنی برای سرزمینت ، برای شنیدن همهمه ی انبوه واج های زبان مادری ، برای ازدحام بازار ، برای پنج دری هایی که دیگر کم کمک باید در حافظه ی کتاب های قدیمی پیدایشان کرد .  

غربت که خسته ات می کند ، تمام تنت می شود رد نگاه هایی که روزی بدرقه ات کرده اند . دلت می شود آوار چشم هایی که انگار منتظرت باشند . دوباره می شوی سفر ، اما این بار رنگ خوب بازگشت از چشم هایت جاری است . 

تا ساعتی دیگر در ایران خواهی نشست . . . بوی جانماز مادر می آید ، بوی سبزی های باغچه ای که آن روزها عشق پدر بود ، بوی کباب و ریحان ، بوی سنگک های شاطر عباس . 

تردید نگاهت را از پنجره به ابرهای زیر پا می دوزی ، دوباره آشوب می شوی و دلت می شود آوار چشم هایی که شاید منتظرت باشند . . .


نوشته شده در تاریخ 15 آبان 1388 توسط قدیر شعیبی

در آن سال ها اسماعیل خویی برخیزش‌ خشمی گواهی می دهد که دوزخ را ویران خواهد کرد: ‍“دیر یا زود\خشمی از دوزخ خواهد گفت:\”آتش”.  

نادر نادر پور اما، از آوازهای کهنه دل‌زده است: ”در زیر آفتاب، صدایی نیست... غیر از صدای رهگذرانی که گاهگاه،\تصنیف کهنه‌ای را در کوچه‌های شهر\با این دو بیت ناقص‌ آغاز می کنند:\آه ای امید غایب!\آیا زمان آمدنت نیست”؟  

محمود مشرف آزاد تهرانی به تداوم سیاهی‌ها شهادت می دهد؛ به بی‌پناهی‌ی کودکانی که خواب‌هایشان خالی است: ”عروسک‌ها را در شب تاراج کرده‌اند\... در شهر چهره‌ها را در خواب کرده‌اند”.  

حمید مصدق به محمود مشرف آزاد تهرانی از زبان قطره‌های باران پاسخ می‌دهد: ”و گوش‌ کن که دیگر در شب\دیگرسکوت نیست\این صدای باران است”.  

محمدرضا شفیعی‌کدکنی در کنار حمید مصدق می‌ایستد: ”امروز\از کدورت تاریک ابر‌ها در چشم بامدادان\فالی گرفته‌ام\پیغام روشنایی باران”. 

 فریدون مشیری به پیش‌بینی‌ی کدکنی اعتقادی ندارد: ”کاش‌ می‌شد از میان این ستارگان کور\سوی کهکشان دیگری فرار کرد”.  

فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش‌ برابری می‌بیند: ”کسی از آسمان توپخانه در شب آتش‌ بازی می‌آید\و سفره می‌اندازد\ونان را قسمت می‌کند”.  

خسرو گلسرخی طراوت جنگل را دست نیاز دراز می‌کند: ”جنگل\ای کتاب شعر درختی\با آن حروف سبز مخملیت بنویس‌\بر چشم‌های ابر بر فراز،\مزارع متروک:\باران\باران”. 

 احمد شاملو اندوه از‌پای‌افتاده‌گان را می‌نالد:”از مهتابی\به کوچه تاریک\خم می‌شوم\و به جای همه نومیدان\می‌گریم”.  

منصور اوجی از این همه‌‌تناقض‌ خسته است:”در دیاری که\یکی از شور می‌گوید، یکی از پرد ة بیداد\...\می‌شود آیا کسانی یافت\راهشان یکراه\فکرشان یکجور\جاده‌های دوستیشان از کجی بس‌ دور”؟

 اسماعیل شاهرودی در هنگامه‌ی حضور یأس‌ها و شکست‌ها چشم آرزو فرو نبست: ”تنها من مانده ام\و چله نشینی یأسها و شکستها\...خرابه این تنهایی را امّا\به جای خواهم گذارد\...و خواهم پیمود\تنگه وحشتزایی را\که در فاصله اکنون\و دنیای فرداست”.  

محمد زهری از مرگ امیدها خبر داد؛ از مرگ مردی که تاوان دل‌بستگی‌های بی‌سرانجام‌اش‌ را پرداخته بود: ‍“آن مرد خوش‌ باور که با هر گریه، می گریید و با هر خنده، می­خندید\...\ نومیدواری دشنه در قلبش‌ فروبرده است\اینک به زیر سایة غم، مرده است”.  

احمد شاملو که تسلیم یک‌سره به یأس‌ را خوش‌ نمی داشت، گاه خسته می سرود که: ”دست بردار، ز تو در عجبم\به در بسته چه می کوبی سر”. گاه پنجره رو به دریا می گشود که: ”چله نشسته قُرق به ساحل اگر چند\با دل بیمار من عجب امیدی است”. گاه سلاح برای روز موعود دورِ سر می‌چرخاند که:”دخترانِ شرم\ شبنم\ افتادگی\رمه \... بین شما کدام\صیقل می دهید\سلاح آبایی را\برای\روز\انتقام”؟ گاه روز سبز را بشارت می داد که: ”روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد\و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت”. 

 مهدی اخوان‌ثالث امّا، نه روز دیگری را انتظار می‌کشید و نه چون یک شاهد بی‌طرف به شب می‌نگریست. او فتوا می داد که خاک جهان را جز سیاهی رنگ دیگری بر پیشانی نیست؛ هر چند که گاه عاصی از ستمِ کمرشکن، اسکندری طلب می‌کرد و گاه خسته‌خاطر‌‌دوست را به سفری بی‌فرجام فرا می‌خواند.

منبع : وبلاگ م امید


نوشته شده در تاریخ 8 آبان 1388 توسط قدیر شعیبی

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار  

۷ - سیاست بدون شرافت 

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.

 

نظر : محمد رضا صمیمی 

 هشدار  چند دهه پیش گاندیMohandas K. Gandhi در برابر آنچه که او هفت گناه اجتماعی نامید : سیاست بدون شرافت ، ثروت بدون کار ، تجارت بدون اخلاقیات ، لذت بدون وجدان ، دانش  بدون شخصیت ، علم بدون انسانیت و پرستش بدون فداکاری.
این قسمتی از متن یک کتاب درسی در نروژ است. بچه ها را با این اصول آماده زندگی آینده می کنند. کاش ما هم بتوانیم
Flere tiår siden, Mohandas K. Gandhi advart mot det han kalte de syv sosiale synder: politikk uten prinsippet rikdom uten arbeid, handel uten moral, glede, uten samvittighet, utdanning uten karakter, vitenskap uten menneskelighet, og tilbedelse uten offer.


نوشته شده در تاریخ 8 آبان 1388 توسط قدیر شعیبی
   1      2      3      4   >>
قالب وبلاگ